تبليغاتX
شب نوشت
 
شب نوشت
 
 
 
دلم میخواهد آدم مجازی ۴ سال پیش باشم. بی حذف..بی سانسور..بی ترس از برداشت تو و تو وتو و...که مرا میشناسید از این نوشته ها.

اگر کسی این اطراف شبیه به من دیدید شاید او همه ی من باشد.شاید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 15:7  توسط شب نویس  | 
برای تحمل هر سختی تنها فکر کردن به یک واژه کافیست : زندگی
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 14:43  توسط شب نویس  | 

با چشمای نیمه باز هی بیرون رو نگاه میکردم و جز سفیدی هیچی نمیدیدم. بیست دقیقه ای میشد که بلند شده بودیم و با تعجب میدیدم که چراغها از پایین داره سوسو میزنه. مونده بودم که چطور اینقدر زود رسیدیم. اما خواب مغزم رو فلج کرده بود. داشتم دوباره میرفتم تو عالم رویاها که صدای خلبان اومد. با عرض پوزش به علت نقص فنی داریم برمیگردیم مهرآباد. هیچکس جیکش در نمیومد جز من و همراهم که همیشه برای فرار از ترس و ناراحتی خندیده بودیم. نقص فنی اون هم درست دو روز بعد از سقوط یه پرواز همین مدلی ... نشستیم...همه نفس راحتی کشیدند ..گفتند هرکی میخواد میتونه پیاده بشه...تو هواپیما جوونتر از پنجاه ساله پیدا نمیکردی و تو اتوبوس پیرتر از چهل سال ... یعنی نسل نسبتن جوان عاقبت اندیش ترند؟ ترسو ترند؟ جون دوست ترند؟

نه....پیاده شده بودیم چون کار برای کی دیگه ای میکردیم...اونا که مونده بودند کار مال خودشون بود.(قضیه کارمند و رئیس و این حرفا!)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 13:16  توسط شب نویس  | 

توی راهرو دنبالم میدوه. برمیگردم ببینم چی میگه . با تته پته میگه بخشید اگه من سوال ام اس پی داشتم میتونم ازتون بپرسم؟! بار سومیه که این سوال رو میپرسه و هیچوقت هم نیومده راهنمایی چیزی بخواد. منم برای بار سوم بهش میگم که بیاد بپرسه. باز من و من میکنه و میگه بین خودمون باشه چون سوال درباره چیز شخصیه خودشه!!! (منظورش پروژه بیرون شرکته)

 

دارم از یک سری گزارش کپی میگیرم. میاد وسط راهرو داد و بیداد میکنه. این چه شرکتیه...پرینت میفرستم نمیاد. به کارفرما تلفن میکنم جلسه اس. میخوام برم توالت پره!!!!!

 

میاد تو نهارخوری. میزایی که آقایون نشسته اند همه پرند. کلن یک جا خالیه اونم سر میز ماست. با اصرار ما و انکار اون بالاخره میاد مینشینه. بطری دوغ رو برمیداره و طی سه لیوان پشت سر هم همه رو میره بالا. بعد رو میکنه به ما وبا اخم میگه دوغ میل دارید؟!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 15:37  توسط شب نویس  | 
من نیاموخته ام که بگذارم دیگری برای من تعیین تکلیف کند...تو به این میگویی لوس و پرتوقع بودن؟! بگو!

خسته ام از این هوای سرد بی بارش! از این شبهای تنهایی و سکوت! از این زندگی با انسانهای سالهای قبل! دلم انسانی از آینده میخواهد!حتی همین انسان کوچک این روزها هم جواب مرا نمیدهد!

 |+| نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 13:51  توسط شب نویس  | 
این ماجرا صد در صد واقعی است!

- سلام مهندس..

- به به سلام مهندس...خوبی مهندس...چه خبر مهندس..؟

- خوبیم مهندس..شما خوبی مهندس...دیروز به مهندس م میگفتم از این مهندس ت خبری نیست مهندس....گفت آره مهندس...چه خوب شد امروز اومدی مهندس...

- آره مهندس...سرم شلوغه شده مهندس...به اون مهندس م هم بگو مهندس ت دلتنگته ها مهندس..

- ا..مهندس!!!...دیگه نشد مهندس...الان باید بیای دفتر ما مهندس..

- نه مهندس...کار دارم مهندس...بیا بریم شرکت ما مهندس..تو راه گپ میزنیم مهندس..

- باشه بریم مهندس...

-....مهندس...مهندس....مهندس...م...ه...ن...د...س......

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 22:8  توسط شب نویس  | 

میدونید...من میترسم...یعنی تو این مدت کمتر از یک سال که اون کار شش ساله رو عوض کردم این پنجمین کاریه که امتحان میکنم! دیروز بچه ها بهم یادآوری میکردند که کار ییلاق و قشلاق نیست و کاره و آدم نباید به زرتی و زورتی ولش کنه بره ! اون هم به منی که شش سال به هر زور و بدبختی بود اون شرکت و آدمهای مسخره اش رو (نه بقیه که مسخره نبودند) تحمل کرده بودم!

حالا بگید چرا میترسی! من از آدمهایی که زیر دستم کار میکنند میترسم! میترسم زیاد بهشون سخت بگیرم بگند عقده ایه! میترسم بهشون سخت نگیرم از دستم در برند! یعنی راستش تا حالا مسئولیت این مدلی نداشتم! حالا فکر نکنید همش زیر دست بودما! اتفاقن از اولین تجربه کاری همیشه شش هفت نفری زیر دستم بودند! البته همیشه با تغییر کار اونها رشد کرده اند! یعنی تو کار اول کارگر بودند ، تو کار دوم کارمند شدند و تو کارهای سوم و چهارم و .. تا این آخری کارشناس بودند! اما اینجا قریب به اتفاقشون مدیرند! اتفاقن نفر قبل من هم خوب بلد بوده برشون مدیریت کنه! خیلی خوب!

حالا من دارم میترسم! شوهر میگه اینهمه ادعا کردی الان چرا اینطور میکنی!

ولی من دست خودم نیست! اونقدر میترسم که صبحها میخوام خودمو بزنم به مریضی و نرم سرکار!

 |+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 18:1  توسط شب نویس  | 

الو ... سلام خوبی؟ بازمنو نشناختی که...امیرم...اومدم ایران...کی میتونم ببینمت؟!

زن پرتاب شد به سالهای دور گذشته ...حامد عاشق بود و امیر واسطه...اما امیر عاشقتر بود  و مرد تر و دوست تر....اولی برای زن...دومی برای خودش ...و سومی برای حامد....

وقتی بعد سالها اومده بود ایران اولین نفر بعد از حامد سراغ زن رو گرفته بود...و حامد رو دور زده بود...و عین فیلمهای هندی زن رو غافلگیر کرده بود و بوسیده بود...و رها نکرده بود...میدونست که زن دست نیافتنی تر از اون روزها شده است...اما حرف زده بود...زن مثل دیوانه ها روبروش نشسته بود و برای اینکه جلوی گریه اش را بگیرد قهقهه زده بود...تا جایی که اشکهای امیر ریخته بود و اشکهای زن ریخته بود...

الو ...صدامو میشنوی...چرا جواب نمیدی؟

صدای زن میلرزید...تو راهرو هواپیما بود و همکارش با نگاه کنجکاو میپاییدش

فقط میخوام ببینمت...من و حامد با همیم...میخوام ببینمت..

زن قدرت تحلیل رو از دست داده بود...میدونست امیر یه روزی انتقام اون روزهای حرف نزدن به خاطر حامد رو ازش میگیره...میدونست امیر میخواد اون مراسم روشنفکرانه رو جلوی چشمهای حامدی که الان یک شکست خورده به معنای واقعی بود اجرا کنه و به قول خودش انتقام بگیره...و زن قربانی روزهای گذشته تا حال بود...و بس!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 23:41  توسط شب نویس  | 
واقعن که لوس بازی هم حدی داره ... ولی جان خودم سرم بی رحمانه شلوغ بود و تا آخر هفته هست.

باز خواهیم گشت!

ممنون از خوانندگان خاموش و غیر خاموش بابت کامنتهای پست قبل!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 21:11  توسط شب نویس  | 

بیایید خانومی و آقایی کنید و دست در دست من دهید به مهر...یکی یک کامنت خصوصی برام بذارید...شده با نام مستعار...البته هفتاد درصد روی صحبتم به خوانندگان خاموشه و بقیه اش به کامنت گذاران...خدایی میخوام ببینم چند نفر اینجا رو میخونند و چند نفرشون رو میشناسم!

پ.ن :روزهای پاییز هی پاییزی تر میشن و هی دل و روده قلب منو بیشتر کش میارن! همین!

(البته اولش پ.ن پست بود!!:)) )

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 22:31  توسط شب نویس  | 
 
  بالا